تبليغاتX
تاریک و روشن

تاریک و روشن

twilight

هم چنان به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست...*

اینجا شبیه خانه نیست

اینجا آرامم نمی کند

اینجا که می نویسم استرس دارم

اینجا قالب هایش زشت است، تیره است

استرس دارم، باور کن

به جایی می روم که آرامم کند...

پ.ن. در یک اقدام محیر العقول این وبلاگ و ما فیها به دومین دیگری منتقل شد.

http://twilightotwilight.wordpress.com/

پ.ن.1. کورش چند بار سعی کردم جواب کامنتت رو بدم، نمی دونم این بلاگفای لعنتی چه مرگشه. سر فرصت بت می گم. فقط اینکه نه. ممکنه آدمهایی که با همن، از هم دیگه تاثیر بگیرند.چیز نامتعارف و یا بدی هم نیست اما اینکه یکی کپی برداری کنه خطرناکه. مرسی هشدار دادی اما اینطوری نیست. شاید لحن بعضی نوشته ها به هم نزدیک باشه اما موضوع و نحوه ی نگارش کلی مطالب ساخته و پرداخته ی دو تا ذهن و فکرمتفاوته.به هر حال ممنون.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

سرگشاده ای به برناردو برتولوچی، به این موجود دیوانه

آقای برتولوچی سلام.

من کاری به این ندارم که همه می گویند شما یکی از بهترین های سینمای هالیوودید. به اینکه یکی از فیلم های تان هم 9 تا اسکار گرفته هم کاری ندارم. به این هم کار ندارم که آخرین فیلم شما dreamers نامزد دریافت 8 جایزه شد. به این هم که شخص بنده از نحوه ی کنار هم قرار دادن صحنه های  فیلم های کلاسیک و فیلم خودتان خوشم آمد کاری ندارم. به این که دیالوگهایی از فیلمتان که به انقلابها مربوط بود برایم ملموس بود هم کاری ندارم. حتی به این هم کاری ندارم که اولین فیلمی بود که از شما تماشا می کردم و حالا حتما می گویید صلاحیت نقد شما را ندارم.

آقای عزیز!

شما بی شک دیوانه اید! کارگردانیِ چنین فیلمی تنها از یک دیوانه بر می آید.یک فرد کاملا روانی. با اینکه نمی شود خلاقیتتان را کتمان کرد.

همین.

ببخشید کمی رک بودم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

نقدی نه چندان کارشناسانه بر انگار گفته بودی لیلی سپیده شاملو

انگار گفته بودی لیلی رمانی است از دسته ی رمان های مثلا پست مدرن فارسی. فضای داستان حول و حوش سالهای جنگ چرخ می زند، اما جنگ موضوع اصلی داستان نیست. داستان با استفاده از جریان سیال ذهن و به تبع آن فلاش بک هایی که می زند سعی دارد شرح حال زنی باشد و شوهری و اطرافیان این دو. داستان با خبر مرگ شوهر شروع می شود."بمبی افتاد در خانه ی همسایه و تو ازایوان پرت شدی و مردی" و در ادامه با سیر در خاطرات و افکار زن پیش می رود...

در کل؛ نمی توان "انگار گفته بودی لیلی" را جز "خوب" های این ردیف قرار داد. در مقایسه با رقبایی چون سال بلوا و سمفونی مردگان عباس معروفی، نوشته های مستور و من اوی امیر خانی، سپیده شاملو به مراتب ضعیف تر عمل کرده است.(شازده احتجاب هم می گویند از نخستین ها و بهترین هاست، من نخوانده ام)

نویستده همه چیز را رو می کند.سپس به تفصیل تک تک شان می پردازد. یعنی که تو فقظ جزییات را دنبال می کنی که  من به شخصه نمی پسندم. حتی رومنس  قضیه هم طوری نیست که بخواهی بیشتر بشنوی. آدم های داستان هم آدم های معمولی اند. اما نه از آن معمولی های جذاب و دوست داشتنی که گه گاه بشان بر می خوریم. شخصیت ها ثابتند. تک کارند. به جز یکی دو تاشان نمی توانی برای باقی شان جنبه های متفاوت و متعددی متصور شوی. کوچک اند و محصور.

خودمانی ترین نقدی که می توانم ارائه دهم این خواهد بود که برای خواندنش 3400 تومان تان را هدر ندهید، من کتاب را به شما قرض خواهم داد؛ حتی اگر شک داشته باشم که پسش خواهید داد یا خیر.

می شود خواندش، می شود لذت برد، اما برای من سخت بود که دوستش هم داشته باشم.

همین.

پ.ن. در راستای فرهنگی شدن هر چه بیشتر وبلاگ!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

و خنکای مرهمی بر شعله زخمی/ نه شور شعله بر سرمای درون...*

I was sleeping and right in the middle of a good dream

Like all at once I wake up from something that keeps knocking at my brain

Before I go insane I hold my pillow to my head

And spring up in my bed screaming out the words I dread

 

 

* شاملو

پ.ن. این روز ها با شاملو صفا می کنم. حتی بیش از پیش.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

Nomenclature

نقشه رو بالا پایین می کنم تا مسیرم رو پیدا کنم.

یه سوالی داشتم ازخدمتتون!

 حالا که سازمان برنامه کلا منحل شده اسم اون خیابونا و اون کوی چی میشه؟!

 

پ.ن. قبلا فکر می کردم باید موضوع مهمی باشی که اسم خیابون بشی . حتما این طوری نیست دیگه.

پ.ن.1. اه! چه پست مزخرفی شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

حتي لا يظفر بشئ من الباطل الا مزقه ويحق الحق ويحققه...

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان

.

.

.

ببین چشمان مضطرب این آدم ها را...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

threat

تابستونی که کنکور داده بودم تا زمان اعلام نتایج کارم این شده بود که با مامانم اینا بریم پارک رو به روی خونه مون برویم بشینیم و از هوا لذت ببریم. یک پسر بچه ی 5 ساله هم میومد. اسمش علیرضا بود. تقزیبا هر شب من و علیرضا با بطری آبش فوتبال بازی می کردیم. یک روز که حوصله نداشتم، هی بالا پایین پرید و خودش را لوس کرد و ادای مارمولک در آورد برام و در نهایت که دید فایده ای نداره شروع کرد غر زدن که چه طور هر وقت شما بگید من باید بیام پیش شما ولی حالا که من می گم شما نمیاید؟ اصن من می رم خودمو می کشم. الان می رم زیر ماشین که بمیرم و بی درنگ به سمت کوچه حرکت کرد. من که هل شده بودم پا شدم برم دنبالش که مامانش گفت: چیزی نیست، اهمیت ندید بش. هر وقت چیزی می خواد همین کارو می کنه...

چند وقت پیش یاد علیرضا افتاده بودم وتهدیدش و اینکه چقدر بده که یه بچه ی 5 ساله چنین تهدیدی کنه.ا اینکه چرا و اینکه کی مقصره؟ قطعا بزرگترها...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

L.O.V.E

هر روز تکه ای از من را جدا می کرد و برای او می برد

بهش می گفت: دوست دارم

جواب می داد: من هم.

بهش می گفت: تو زیباترین زنی هستی که تا امروز دیده ام.

کرنشی می کرد و به کثافت کاری شان می پرداختند

و من شاهدم که این عوضی ها نه قلبی برای دوست داشتن داشتند نه چشمی برای دیدن. و فقط تاروپود پشمی دوست داشتنی من بود که فدای هرزگی بی ثمر این بیدهای لعنتی می شد...

پ.ن. اون جوری نیگا  نکن. فک کن اگه خودت اون لباس پشمیه بودی اسمشو چی می ذاشتی؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

my dearest lovliest one!i

اینجا زیادی شلوغ است.

چشمانم را می بندم.

.

.

فقط تویی و من.

جلویت و برایت نماز می خوانم.

تو تماشا می کنی.

زور می زنم ببینمت. نمی توانم. حس می کنم به غایت خوش تیپی.

می خندم.

هنوز حکم خنده در نماز را نمی دانم.

ایرادی ندارد که. من و تو که تعارف نداریم با هم. داریم؟

می خواهم از خودت بپرسم که... تمام.

دوستت دارم.

به خاطر همین چیزهایت عزیز دوست داشتنی من.

پ.ن. همیشه از بستن چشمم می ترسیدم. فکر می کردم ببندمش چیز بدی می بینم. یا لولو ها یک هو حمله می کنند. از باز کردنش هم، که نکند یک هو یک چیزی ظاهر شده باشد. و همیشه از چیزهای شر می ترسیدم. نمیدانم چرا فکر نمی کردم که می تواند فرشته ای چیزی هم ظاهر شود. الان دیگر از بستن چشمم نمی ترسم. تو هستی. از باز کردنش چندان مطمئن نیستم.

همین ها.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh 

collusion

به نام خودت

سلام

خوبی؟

می توانی خوب باشی؟

خوش به حالت.

هی، تو که می دانی ته این بازی چه می شود، در گوشم می گویی؟ قول می دهم به کسی چیزی نگویم. دارم قول می دهم. اصلا می خواهی قسم بخورم برایت؟ ها؟ پیش خودمان می ماند. خودمان دو تا. باور کن نمی خواهم جر بزنم. به کسی هم نمی گویم. خودم هم انگار فقط شنیده ام، همان طور که انگار نشنیده بودم رفتار می کنم. تو فقط بگو تهش چه می شود.

دلت می آید؟

اه.

می دانستم.

.

.

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

sentiment

می ترسم.

فهمیده ام که می ترسم.

از این بهت بی پایان

از اینکه هر روز صبح مادرم سفارشم کند که بیرون حرفی نزنم. در تاکسی چیزی نگویم. به کسی اعتماد نکنم.

از اینکه هر روز یادم بیندازد که ما این چیزها را دیده ایم.

از بهتی که آهسته آهسته دارد عادی می شود.

از نگرانی نگرانی

از جنگ

از اینکه همش دلم شور بزند که عزیزانم الان کجایند و چه می کنند.

از خفقان

از اینکه دیگر هیچ وقت نتوانم حرفم را بزنم.

از اینکه به این فکر کنم که آنها صدها برابر مایند و دو روز نه دو هفته بعد که بالاخره تماممان می کنند.

از اینکه همش  امید داشته باشم که همه چیز درست می شود و ته تهش پیش خودم ،آرام در ذهنم بگویم عمرا. بدبخت شده ایم. که این "در مرگ اصلاحات می گریم" را نتوانم از ذهنم بیرون کنم. که همش نگران باشم. همش نگران باشم.

از اینکه این در و آن در بزنم که آرام شوم. که یکی پیدا شود بگوید همه چیز درست می شود. که ما جشن می گیریم. که باور کنم آرش راست می گوید که "کی گفته شب می مونه؟" که "زهره ی تابون اینجاست، تو گره ی مشت مرداس" که" مردا اگه از جا پاشن، ابرا ز هم می پاشن" که باور کنم...

از اینکه عادی شود. عادی شود.

از اینکه دلتنگ باشم

از اینکه دلتنگ باشم

از اینکه دلتنگ باشم

از اینکه هر روز صبح با این امید بلند شوم که امروز تمام است. امروز همه چیز معلوم می شود.

از اینکه بلرزم.

از محکوم شدن. از قضاوت شدن. از جواب پس دادن.

از فکر آنهایی که رفته اند.

از فکر آنهایی که مانده اند.

از اشکی که در چشمانم حلقه می زند و سرازیر نمی شود.

از دروغ

از اینکه هی خوابهای آشفته ببینم.

از رنج

از درد

از فریاد

از تصاویری که از ذهنم دور نمی شوند

از این روز ها و شب ها می ترسم.

من نمی خواهم این گونه باشد.

من نمی خواهم لا بلا ی الله اکبر بزرگترها فریاد بچه های سرزمینم را بشنوم.

نمی خواهم مردمانم بترسند.

نمی خواهم بچه های هشت نه ساله از کودتا و کشتار حرف بزنند.

نمی خواهم شبها خواب ببینند بمب هسته ای به خانه شان می خورد.

نمی خواهم آدمها بمیرند- کشته شوند.

نمی خواهم از پلیس های کشورم بترسم، بیزار شوم

نمی خواهم شرمنده باشم

شرمنده ی آنها که راضیشان کردم رای دهند.

نمی خواهم حس کنیم گول خورده ایم، رو دست خورده ایم.

نمی خواهم راه آزادی این قدر خونی باشد، تلخ و شور باشد.

می خواهم سبز باشد. سفید باشد.

من از دنبال کردن خبر ها می ترسم

از فهمیدن می ترسم

می ترسم و می لرزم و نگرانم.

خدایا ، داری تقاص پس می گیری؟

این راهش نیست- حداقل کاش نبود.

 چه به روزمان می آید؟

هان؟

26 ام این خرداد لعنتی....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  | 

به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست...*

می نویسم.

وبلاگ نویسی اعتیاد آور است. هر چقدر هم که سعی کنی نمی توانی بی خیالش شوی. نمی توانی کنارش بگذاری. همان قدر که خوانندگان بلاگت به تو عادت می کنند تو هم به نوشتن برایشان عادت می کنی. وقتی هم که تمامش می کنی، همان قدر سریع که آنها فراموشت می کنند، تو دنبال در رو می گردی.از کاغذ پاره شروع می شود تا دفتری، درد دلی چیزی، تا فایل هایی که برای خودت نگه می داری و...

می نویسم. نه همه ی آنچه باید گفت و نوشت، نه همه ی آنچه می خواهم بنویسم، تنها قسمتی از آن. و اگر چیزی نوشته می شود، بدان معناست که شخص من و نص من می خواستیم نوشته شویم. گفته شویم. پس عجالتا به قول اجنبی ها پابلیش(!) می کنم خرت و پرت هایی که این مدت نوشته ام را.

اینجا من بروز پیدا می کنم همان گونه که هستم.

بسم الله...

 *شاملو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط courteous mendoosh  |